توى شهر بى صدايى،بى صداتريــن صـدا «عشـــق»
توى خاك غربـت وغـم با همه كـس آشـنا «عشـــق»
با تمـوم خسـتگى ها،با همه شـكسـتگى ها
بهتريـن پـناه وياور برا ما آدما، «عشـــق»
ميـون اين همه آدم، ميـون اين همه نفـرت
ميـون اين همه حسـرت،يه رفيـق بى ريـا ، «عشـــق»
وقتى كه سـكوت و گريـه، توى قـلب آدما بود
براى يــك دل عاشــق، يه صـداى آشــنا، «عشـــق»

ادامه نوشته

روز آشنايي

 

زمانى كه با تو آشنا شدم تو را بهترين يافتم و شب وروز هر لحظه بيشتر به تو علاقه مند شدم....

در ابتدا فكر ميكردم كه يك عادت است اما حالا مطمئن هستم كه علاقه است.

نمى دانم اگر آن روز تو را نمى ديدم ثانيه هاى امروزم چگونه ميگذشت.

اگر آن روز بهار گونه فرصت نميداد امروز بهار زندگيم را چه كسى جستجو ميكرد.

اگر آن روز قلبم زيرو رو نميشد امروز سلطان قلبم چه كسى ميشد و تنها

اين را ميدانم كه بهار زندگيم، سلطان قلبم، دلدار دل خسته ام

تــــــــــــو  هستـــــــــــى....




رشته زندگي

ازمن اى هستى من دور مشو     مى من، مستى من ، دور مشو

رشته عمر منى، جان منى        عشق من، دين من ، ايمان منى

تار وپود دل بيمار،  تو‍يى         خواب و بيدارى و پندار تويى

نقش بستى بوجودم با خون        كى روى از دل رسوا بيرون

دل بريدم ز همه خلق جهان       بتو پيوسته ام اى مايه  جان

دل تو از چه حقيقت بين نيست   بخدا رسم محبت  اين نيست

« گرچه همچون خم مى در جوشم»     « خون دل ميخورم و خاموشم»

تو منى ،من توأم اى مايه ى ناز     ما  و  من  نيست بدرگاه  نياز

نور خورشيدى و  من اشك شبم     تا بتابى بتنم  ،  جان به لبم

نيستى ، ليك به همراه منى          قطره اشك منى ، آه منى

من درين عشق ،صفا ميبينم        در  دلم  نور خدا  ميبينم

پس مرا يكه  و  تنها مگذار        مست و افتاده از پا مگذار

رشته مهر تو شد زنجيرم          گر جدا از تو شوم ، ميميرم

 

 

«تقديم به كسى كه دوباره شعله هاى

عشقو در وجودم افروخته كرد»

 

                 

عشق تلخ

نيمه شب آواره وبى حس وحال    درسرم سوداى جامى بى زوال

پرسه اى آغاز كرديم در خيال     دل به ياد آورد    ايام وصال

از جدايى يك   دوسالى ميگذشت   يك  دوسال از عمر گذشت وبرنگشت

دل به ياد آورد اول بار را           خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازى آن اسرار را         آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازى مبهم وسربسته بود   چون من از تكرار  اوهم خسته بود

آمد وهم آشيان شد بامن او          هم نشين وهم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او   ناتوان بود وباتوان شد بامن او

دامنش شد خوابگاه خستگى         اين چنين آغاز شد دل بستگى

واى از آن شب زنده دارى تا سحر   واى از آن عمرى كه با اوشد به سر

مست او بودم ز دنيا بى خبر          دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

آمد ودر خلوتم دم ساز شد             گفتگوها بين ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل      گرگشايى چشم دل زيباست دل

گر تو رحمان شوى درياست دل    بى تو شام بى فرداست دل

دل ز روى عشق تو حيران شده    در پى عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان        من تو را بس دوست مى دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان    چون تويى مخمور  خمارم بدان

با تو شادى ميشود غم هاى من     با تو زيبا ميشود  فرداى من

گفتمش عشقت به دل افزون شده     دل ز جادوى رخت افسون شده

جز تو هر يادى ز دل مدفون شده     عالم از زيبا‍ييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعنى خموش       طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش

در سرم جز عشق او سودا نبود      بحر كس جز او در اين دل جانبود

ديده جز بر روى او بينا نبود        همچوعشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبى او شهره آفاق بود              در نجابت در نكوهى پاك بود

روزگار اما وفا با ما نداشت        طاقت خوشبختى ما را نداشت

پيش پاى عشق ما سنگى گذاشت      بى گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر اين قصه هجران بود وبس       حسرت ورنج فراوان بود وبس

يار ما را جز جدايى غم نبود          در غمش مجنون وعاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود          سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست         ساده هم آن عهد وپيمان را شكست

بى خبر پيمان يارى را گسست       اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست         رفت وبا دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه هم خون من است     خصم جان وتشنه خون من است

بخت بد وين وصل او قسمت نشد       اين گدا مشمول آن رحمت نشد

                        آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوش دلى تقدير نيست     باچنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود ودم همدم شدم         باده نوش غصه او من شدم

مست ومخمور وخراب از غم شدم     ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را               سوخت بى پروا پر پروانه را

عشق من،از من گذشتى خوش گذر     بعد از اين حتى تو اسمم را مبر

خاطراتم راتو بيرون كن زسر          ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخرين  يك بار از من بشنو پند         بر من وبر روزگارم دل مبند

عاشقى را دير فهميدى چه سود       عشق ديرين را گسسته تار وپود

گرچه آب رفته باز آيد به رود         ماهى بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم آشيانت هر كس است

                         باش با او ياد تو ما را بس است...

من با تو هرگز

 

سلام اى بى وفا اى بى ترحم

سلام اى خنجر حرفاى مردم

سلام اى آشنا با رنگ خونم

سلام اى دشمن زيباى جونم

بازم نامه ميدم باخط قرمز

آخه اين بار شده من باتو هرگز

نمي خوام حالتو حتى بدونم

تعجب مى كنى آره همونم

همونى كه زمونى قلبشو باخت

همون كه از تو يك بت يك خدا ساخت

همونى كه برات هر لحظه ميمرد

كه ذكر نامتو بى جون نمى برد

همونم كه مى گفتم نازنينم

بميرم اما اشكاتو نبينم

همون كه دست تو مهر لباش بود

اگه زانو نمى زد غم باهاش بود

حالا آروم نشستم روى زانوم

ولى ديگه گذشت اون حرفا خانوم

تعجب مى كنى آره عجيبه

مي خوام دور شم ازت خيلى غريبه

خيال كردى هميشه زير پاتم؟

بااين نامردميت بازم باهاتم؟

برات كافى نبود حتى جوونيم

تموم شد آره گم شد مهربونيم

ديگه هرچى كشيدم بسه دختر

نمي بينيم همو اين خوبه بهتر

ديگه بسه برام هرچى كشيدم

فريبي بود كه من ازتو نديدم!

دروغى هست نگفته مونده باشه؟

كسى هست تو خيال تو نباشه؟

عجب حتى دريغ از يك محبت

دريغ از يك سرسوزن صداقت

دريغ از يك نگاه عاشقونه

دريغ از يك سلام بى بهونه

نه نفرينت چرا اين رسم ما نيست

اگر چه اين چيزا درد شما نيست

گل من چرا اخمات تو هم شد؟

چيه توهين به ذات محترم شد؟

ديگه كوتاه كنم با يك خدافظ

كه عشق ما رسيد به سد هرگز...

 

خسته شدم

 

دیگه ازدست تو و ترانه هات خسته شدم

دیگه از شنیدن رنگ صدات خسته شدم

چه جوری بگم هنوز خیلی دوست دارم ولی

انگار از بیشترازاین بودن باهات خسته شدم

منی که عمرم و زندگیم،توچشمای تو بود

باورت نمیشه از رنگ چشات خسته شدم

انقدر نگام نکردی که دیگه زد به سرم

از اون آتیش خوابیده تو نگات خسته شدم

توبه من میگی بی انصافم و حق داری بگی

با کدوم بهونه بنویسم برات خسته شدم

انقدر آب و هوا واسم عوض کردی که من

آخر ازدست همون آب وهوات خسته شدم

گفتم این کارو نکن،کردی و رفتی و ببین

دیدی آخر از تموم اون کارات خسته شدم

حرفات انگار دیگه روی دل من نمیشینه

انقدر عوض شدی که من به جات خسته شدم

شب و روزات مثل روز و شبای قدیم نبود

از دست تفاوت روز و شبات خسته شدم

دیگه فرقی نداره پیشت باشم یا نباشم

تو یه بی تفاوتی،من از فضات خسته شدم

دوس داری بری،برودلت  می خواد باشی بمون

من که از تمام حرف وتصمیمات خسته شدم

انقدر صدام نکردی از خودم بدم میاد

از این اسم "محمد"و نه گفتنات خسته شدم

یه روزی غریبه ای،یه روزی آشنا،من از

بازی زشت غریب آشنات خسته شدم

توچی فکرکردی خیال کردی من عاشق میمونم

من از این فکرای غرق ادعات خسته شدم

واسه تو حتی دیگه شبا دعا نمی کنم

راستشو بخوای دیگه من از دعات خسته شدم

من شکایت تو رو به کی کنم؟برم کجا؟

به جون خودت نه،به خدات خسته شدم

چقدر ببخشمت من دیگه چیزی ندارم

به خدا از دست این همه خطات خسته شدم

روزی صد تا غم و غصه توی قلبم می ذاری

منم آدمم از این درد وبلات خسته شدم

انقدر برات میمیرم واسه من تب میکنی؟

حق دارم از این دل بی اعتنات خسته شدم

توخودت منونخواستی،من گناهی ندارم

ازدست اون چشای دور از وفات خسته شدم

شعرو اینجوری نوشتم کسی با خبر نشه

مثلا من از تو و خاطره هات خسته شدم

کی میدونه تو پشیمون شدی و نوشتی که

حتی از دیدن عکسوهدیه هات خسته شدم

ای خدا،اینوفقط منو تو و اون میدونیم

نشونم بده یه جور راه نجات،خسته شدم...

غم

 

 

 

من حاصل عمر خود ندارم جز غم

ور عشقی ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم با وفا ندیدم جز درد

یک مونس نامرد ندارم جز غم

غم هم اگر ترکم کند، تنهای تنها می شوم.

کجاس بگو...

کجاس بگو...

کجاس بگو

اون که برات میمرده کو

اون که قسم میخورده دوست داره

اما به جاش بایه قسم،هرچی که داشتی برده کو

تنهاشدی باز تف سربالا شدی

گذاشت ورفت،دیدی دوست نداشت ورفت

کجاس بگو

اون که برات میمرده وهرچی که داشتی برده کو

اون که یه باراومد وآتیش به به زندگیت زد وازت برید

اون که دل ساده وتنهاتوبه صلابه کشید

یادت باشه منتظر اون که میگه دردتو میدونه نشی

حرفاشوباور نکنی،هرکی بیاد نمک به زخمت می زنه

ساده ی دل داده من گول نخوری،دوباره دیوونه نشی...

خودکشی...

خودکشی...

خودکشی بهشت است،

اگر زندگی برایت""جهنم""باشد....

عشق یعنی....

عشق یعنی...

ای که می پرسی نشان عشق چیست

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهربی اما،اگر

عشق یعنی رفتن باپای سر

عشق یعنی گل به جای خار باش

پل به جای این همه دیوارباش

عشق یعنی سوختن باساختن

عشق یعنی زندگی راباختن

درمیان این همه غوغاوشر

عشق یعنی کاهش رنج بشر

ای توانا ناتوان عشق باش

پهلوانا،پهلوان عشق باش

عشق یعنی خویشتن رانان کنی

مهربانی راچنین ارزان کنی

عشق یعنی نان ده واز دین مپرس

درمقام بخشش ازآیین مپرس

دین نداری مردمی آزاده باش

هرچه بالا می روی افتاده باش

"سالک"آری عشق نهری در دل است

شرح ووصف عشق کاری مشکل است

عشق یعنی شور هستی در کلام

عشق یعنی شعر،مستی،والسلام....

بغض


بغض

چی بگم ازکجابگم    دردموباکیابگم؟

بهتره که دم نزنم    حرفی ازعشقم نزنم

ازعشقی که گم شدورفت    عاشق مردم شدورفت

عشقی که بی فروغ نبود    برای من دروغ نبود

بغض نشسته توگلوم    وقتی نشستی روبه روم

من ازخودم چرابگم    می خوام ازاون چشابگم

خیره توچشم مست تو    دست میدم به دست تو

دل از زمونه می کنم    حرف دلم رو می زنم

چه حالتی داره چشات    نرگس بیماره چشات

چشم تو خوابم می کنه    مست وخرابم می کنه

وقتی نشستی رو به من    از عاشقی بگو به من

بذارچشات دل ببره    این جوری باشه بهتره

چشات اگه پس نزنن چشمای سرسپرده مو

میشه فراموش کنم خاطره های مرده مو.....


غــــریــبانه ...

غریبانه....

۱عمر در این گوشه ی ویرانه نشستم

درغربت این شهر غریبانه نشستم

حیران و دل افسرده واز خلق گریزان

دربندتوچون مردم دیوانه نشستم

آواره چوطوفان شده ام در دل صحرا

چون بوم شب و روز به ویرانه نشستم

مرداب شدم گوشه ی سوزان کویری

گندیدم ودر خاک زبونانه نشستم

شد دام رهم دانه ی خال تو وافسوس

در دام فریبت به غم دانه نشستم

از خویش بریدم به هوی و هوسی چند

در دامن غم با غم جانانه نشستم

آواره شدم از سر کوی تو و رفتم

با درد تو درمنزل بیگانه نشستم

جزسوختنم حاصلی ازعشق نیامد

زیراکه براین شعله چو پروانه نشستم....

حرف چشمات..

حرف چشمات

نمیدونی وقتی چشمات پرخوابه

بچه رنگه ،بچه حاله

                   -مثل ۱جام شرابه

نمیدونی چه عمیقه،چه سخنگو

مثل اشعار مسیحائی حافظ

                             -۱ کتابه

نمی دونی که چه رنگه،چه قشنگه.

رنگ آفتاب بهاره،مثل۱ جام بلوره،

شایدم چشمه ی نوره

                       -زر نابه

نمی دونی که دل من،

توی او ن چشمای شوخت،

روی اون برکه آروم

۱ حبابه

نمی دونی،وبه جز من،دگری هم نمی دونه،

که ۱ دنیا توی اون چشم سیاهه

هرکی گفته،هرکی میگه،همه حرفه،تورو می خواد بفریبه.

جز دل من که پر از عشق وجنونه،حرف اون چشم سیارو-

دل دیگه نمی دونه         چشم دیگه نمی خونه........... 

نــــامــه آخر..

نامه اخر...

سلام ای کسی که اول اسمش باحرف......

بدون هیچ مقدمه این اخرین نامه زندگیمه....

الان که دارم حرفای اخرو مینویسم      عکست نشسته جلوی چشمای ضعیفوخیسم

الان دیگه صحبتی ازغرورنیست          حرفی به جزسفر به جای دور نیست

امشب نشستم خاطراتمو دوره کردم    دیدم بهتره بیش تو برنگردم

فضای خونه رو بذار برات کنم تدعی     راستی وداع ماشده ببین عجب وداعی

منوعکسو۱حلقه طلایی که خیلی برام عزیزه     تنهانشستیم با۱تیغ که روبه روم رومیزه

راستی عزیزم امروز روز تولدم بود      مهمون جشن امشب فقط دل خودم بود

امروز نمیدونی نگام چه جوری به دربود   همش چشام به دربود،ازهرکسی سراغتوگرفتم

ازهرکسی سراغتوگرفتم             هرکسی که میشناختم،عزیزم ازتوبی خبربود

نمیتونم حرف بزنم ۱بغض خیلی سنگین راه گلوموبسته

نمیخوام ازحرفای من بشی دوباره خسته

گلم ببخش،گلم ببخش اگرصدای منوغم گرفته

بایدمنوببخشی کهچشمامونم گرفته،چیکارکنم دست خودم نیست به خدادلم۱کم گرفته......

قــــانون عـــشق..

قانون عشق

ای کاش تنها ۱ نفرهم دراین دنیا مرا یاری کند،

ای کاش می توانستم باکسی دردودل کنم تا بگویم که،من

دیگرخسته تر از انم که زندگی کنم تا ابد غم شب هایم را،تا

بفهمد درد تن خسته وبیمارم را،قانون دنیا تنهایی من است و

تنهایی من قانون عشق است وعشق ارمغان دلدادگیست و

این سرنوشت سادگیست.....

 

یـــه روزی میـــرم ..

 

 بقیه در ادامه مطلب......

ادامه نوشته

روزگـــار نـــامرد .

 

هرکی میومد تو زندگیم

 می بردمش به آسمون

یه روز می شد رفیق رام

فردا برام بلای جون...!

عـــاشقانــه..

 

 

 dddd

عاشقانه زیستن زندگیست....

خــــالق یکــتا

آموخته ام که: عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت
آموخته ام که: این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام که: بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای خلاق ترین فرد (خالق یکتا) است
آموخته ام که: مهم بودن خوب است ولی خوب بودن از آن مهمتر
آموخته ام که: تنها اتفاقات کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام که: خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید پس چطور می شود من همه چیز را در یک روز بدست آورم
آموخته ام که: چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام که: در جستجوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد
آموخته ام که: اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه جدیدتر دوباره بکوشم
آموخته ام که: موفقیت یک تعریف دارد « باور داشتن موفقیت»
آموخته ام که: تنها کسی مرا شاد می کندکه گوید تو مرا شاد کردی
آموخته ام که: گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است
آموخته ام که: هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود نه گفت
آموخته ام که: در آغوش داشتن کودکی به خواب رفته یکی از آرامش بخش ترین حس های دنیا را درون آدمی بیدار می کند
آموخته ام که: زندگی مثل طاقه پارچه ای است هر چه به انتهای آن نزدیکتر می شود سریعتر می گذرد
آموخته ام که: باید شکر گزار باشیم که خدا هر آنچه را که می طلبیم به ما نمی دهد
آموخته ام که: وقتی نوزادی انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش می گیرد در واقع شما را به اسارت زندگی می کشد
آموخته ام که: هر چه زمان کمتری داشته باشیم کارهای بیشتری انجام می دهیم
آموخته ام که: همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم دعا کنم
آموخته ام که: زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم
آموخته ام که: تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش
آموخته ام که: لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید
آموخته ام که: باد با چراغ خاموش کاری ندارد
آموخته ام که: به چیزی که دل ندارد نباید دل بست
آموخته ام که: خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن

 

آرزو دارم ...

آرزو دارم يك بارسرت را بر روي سينه ام بگذاري تا تپش نامنظم قلبم را احساس كني  ولي از آن ترسم كه قلبم به احترامت بايستد ....!!!